![]() |
![]() |
|
| .........نمی دانم چه می خواهم بگویم .......... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 18:48 توسط آیدا |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 18:30 توسط آیدا |
|
||||||
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:44 توسط آیدا |
|
|
روزها از پی هم می گذشتند و این سر گردانی همچنان ادامه داشت تا اینکه یکروز از سر دلتنگی تفالی به دیوان حافظ زدم ٬ این کار اونقدر ادامه یافت تا بالاخره تئنستم تا حدودی پاسخ سئوالاتم را از بین اشعار حافظ و مولانا پیدا کنم ......
دونستم زندگی چیه ! عاشق کیه ! غم و دلتنگی یعنی چی ...... دلم می خواست عاشق باشم و دوست داشتن را تجربه کنم ٬ مثل مو لانا از شوریدگی عشق سر به بیابون بزنم و همچون درویشان اشعار حافظ سر مست از بوی عشق یار با حالی زار به گوشه خلوتی پناه ببرم و از خدای خودم بخوام که آتش عشق را درون قلبم تندتر کنه ٬ روز به روز خودمو عاشقتر می دیدم اما نمی دونستم معشوقم کیه و کجا می شه یار را پیدا کرد.... نی قصه آن شمع چوگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت من در کمال سادگی گمشده خودم رو در وجود انسانهایی جستجو می کردم که حتی صداقت هم با اونها بیگانه بود ٬ انسانهایی که ........ وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد که در آن آینه صاحبنظران حیرانند لاف عشقو گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین ٬ مستحق هجرانند با این حال خدا رو شکر که خیلی زود به ماهیت اونها پی بردم و سعی کردم همه چیز اونها رو حتی خاطره هاشون رو از صفحه زندگیم خط بزنم و به این باور برسم که : گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گلی لو لو و مرجان نشود و این مسئله بود که باعث شد خیلی از واقعیتهای زندگی رو بفهمم ٬ درک کنم و اطرافیانم رو بهتر بشناسم و یکی از دلایل انصرافم از ادامه تحصیل ٬ گریختن از اجتماع و آدمها همین مسئله بود ..... من روزی به این امید وارد اجتماع و دانشگاه شدم تا خودم و دنیای اطرافم رو بهتر بشناسم ٬ ازآدمای دور و برم درس زندگی بگیرم و از خودم انسانی روشنفکر و منطقی بسازم و...... اما در کمال نا باوری اونچه که در اطرافم می دیدم با واقعیت و تصورات من از زمین تا آسمون تفاوت داشت ٬ همه آدمای ی که می دیدم فقط ادعا داشتن و طرفدار عقاید عجیب و غریبی بودن ٬ اونا حاضر بودن برای راحتی و خوشی خود شون همه چیز و همه کس رو نا دیده بگیرن حتی انسانیت رو ........ البته من سعی می کردم کاری به کارشون نداشته باشم ولی وقتی یکروز یکی از همکلاسیهام تحت فشار همین انسانهای به ظاهر روشنفکر حاضر شد به زندگی خودش پایان بده ٬ دلم رو سوزوند .......
( بقیه داستان توی پست بعد ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:23 توسط آیدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 14:23 توسط آیدا |
|
|
عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم ترادوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم امروز می خوام از پرسشهایی بنویسم که هیچ گاه پاسخ داده نشدند ٬ پرسشهایی که بغضی سرد و شرمی آبی مانع پرسیدنشون می شد و تنها قلم و کاغذم که مونس دوران تنهائیم بودند آتش عطش مرا بر بلندای مفهوم دانستن ٬ تسکین می بخشیدند . پر سشهایی که وقتی می پرسیدم مادر خاموش می شد و پدر خود را به نشنیدن می زد و معلمم که پاسخگوی همه سئوالاتم بود حرف را عوض می کرد ..... یادمه وقتی می پرسیدم چرا یک بابا نون نداره ولی بابای دیگه زیاد نون داره جوابم فقط سکوت بود و پاسخ بقیه سئوالاتم نیز سکوت ...... چرا با اینکه طلوع همیشه آغاز روشنائیه گاهی اوقات طلوع ما آغاز تاریکی دلهاست؟! چرا با اینکه خدا باعث شادیهاست همه موقع شادی فراموشش می کنن؟! چرا وقتی یک روز همه شادن ٬ دو نفر گریه می کنن؟! چرا وقتی از کسی می پرسی عامل پیوند دلها چیه ؟ می گه همدلی ! ولی وقتی دو نفر با هم قهر می کنن هیچکدومشون حاضر نیست در آشتی پیشقدم بشه و دلم می خواست بدونم که چرا آدما بعضی وقتها خوب می شن و بعضی وقتها بد ....؟! چرا قصه عشق لیلی و مجنون فقط قصه است؟! دیگه کسی لیلی نیست و اگه هم باشه دیگه مجنونی براش پیدا نمی شه؟! چرا حافظ و مولانا یادشون پائیزی شده ؟! چرا ٬ چرا و چرا........؟! سرگشته و حیرون به دنبال راهی برای پاسخ به سئوالاتم می گشتم ٬ به دنبال فلسفه ای برای زندگی ٬ دنیای اطراف خودمو تنگ و کو چیک می دیدم و همین بیشتر منو عذاب می داد ٬ دوست داشتم آزاد بودم ٬ آزاد آزاد ٬ تا به هر جا که دلم می خواست پر می کشیدم ..............
( بقیه داستانم تو ی پست بعدیه )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 14:5 توسط آیدا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 13:22 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 |
|
RSS
|