تبليغاتX
کابوس وحشتناک عشق
.........نمی دانم چه می خواهم بگویم ..........
خدايا آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهای تنهايم گذاشت خواهشی دارم تو درتنهاترين

تنهائيش تنهای تنهايش نذار....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:4  توسط آیدا | 
صدای قلب او را میشنید ... امید داشت طنین عشق از آن به گوش رسد ، اما صدای

بیگانه ای را از قلبش شنید ! خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا

در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی

باشد ! گناه تنها کردار زشت نیست ... گناه میتواند ذهن هوس آلود باشد ! باید

مراقب قلب و روحش باشد ... دزد بسیار است !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 12:26  توسط آیدا | 
می خواهم هر شب بيايی... هر شب مهمان خوابم باشی.... هر شب سكوتم را 

صدای نفسهايت بشكند... هر شب دستانت  نوازشگر خستگی هايم

باشد...میخواهم

هر شب تنهاييمان را مساوی تقسيم كنيم... هر شب ستاره های اسمان به ما

چشمك بزنند وهر شب با هم به صدای باران گوش دهيم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:29  توسط آیدا | 
 هر گاه فکر کردی گناه کسی اونقدر بزرگ است که نميتوانی او را ببخشی بدان که

آن از کوچکی روح توست نه از بزرگی گناه او...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:23  توسط آیدا | 
نزدیک تر به خدا من باید فرود آیم نباید بنشینم سالهاست از آن لحظه که پر بر اندامم

رویید و از آشیان از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام...

جاویدان.... همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند جاویدان

 تا ابد.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:13  توسط آیدا | 
 حالا هيچ کس جلو دار من نيست . من بال پرواز دارم. می دانم به کجا می روم. به

آسمان. مرا بر سکوی پرواز ملاقات خواهی کرد. قلبم را ميان دستان به هم

 فشرده ام خواهم گرفت.....من پرواز خواهم کرد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:10  توسط آیدا | 
حسِ غريبی است دوست داشتن  و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در

روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش می‌گيريم . هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

 

 هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های

عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 21:38  توسط آیدا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 21:28  توسط آیدا | 
عاشق کسی باش که لايق عشق است،نه کسی که تشنه ی عشق است، چرا که

تشنه ی عشق روزی سيراب ميشود.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 21:17  توسط آیدا | 
آخرين تپش در قلبم تويی ای نازنينم آخرين اشك بر روی گونه های خيسم تو

هستی٬تو آخرين عشق در پيكر بی جانم هستی٬ آخرين اميد در ميان همه نا اميديم

هستی تو آخرينی و من هنوز درابتدای راه تو ...تو آخرين موج در دريای طوفانی و من 

بسان قايقی سر شكسته از امواج در ابتدای ساحل... تو آخرين قله ای من هنوز

تپه ای در ميان صحرايم ...آخرين ديدار تويی من هنوز در انتظار لحظه ی ديدار بی

خوابم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 15:42  توسط آیدا | 
 يکی با يک نگاه از  دیگری خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا

جايی که زندگيش رو پای عشقش ميذاره ... اما یکی باور نميکنه ... چون يک

چيزهايی ديده و شنيده... تا یکی  مياد دیگری  رو باور کنه ، یکی دلسرد و خسته

ميشه ... ميره .چون عشقی وجود نداشت!! تا همدیگرو بشناسند !

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 15:34  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 15:15  توسط آیدا | 
 ديدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمياد اذيتش کنی؟ دلت نمياد

شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت

 کنی حتی اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های

 گريه   شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به

شاخه نازک تنهايی تکيه کنه ديدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت

 رد ميشه که بوی عطرش رو ميده چه حالی ميشی؟ بر ميگردی و به اون رهگذر

 نگاه ميکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 12:38  توسط آیدا | 
خدايا ! وقتیكه دل گرفته وغمدار است وقتی همه دوستان دشمنند وقتی سوختن

تنها علاجش ساختن

است وقتی دوست داشتن پايانش از ياد بردن است وقتی در همه راهها چاهی 

 پنهان است وقتی اسمان

بالای سرت از دود دلهای گرفته سياه است به چه می توان خود را دلخوش كرد؟ پس 

نا اميدانه به سوی 

تو چشم دوخته ام تا دستم بگيری و از اين ظلمت رهايی ام بخشی چرا كه عمريست

 در پس كوچه های

خيالم قدم می زنم و ترا نمی يابم صدايم كن قبل از انكه به انتها برسم ......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 21:16  توسط آیدا | 
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كو تاهی می كنيم آن زمان كه دوستمان دارند

لجبازی می كنيم و بعد ........... براي آنچه از دست رفته آه میكشيم ......!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 21:9  توسط آیدا |